نوشته‌ها

عاشقانه ترین ویژن

عاشقانه ترین ویژن(هدف) ادم چی میتونه باشه؟

عشق یک کلمه مقدسه باید مراقبش باشی چطور وکجا ازش استفاده می کنی.

براساس ذهنیت و دیدگاه هرانسان,عشق به یک صورت منحصربه فرد دیده میشه وهرکس اون رو یجوری معنی میکنه.قدرت کلمه هایی که از دهان مابیرون میاد به قدریه که میتونه تاثیرات زیادی روی ادمای اطراف وشنونده ها بزاره.

 

می نویسم یک حس عاشقانه برای عشق…

 

هیچکس توخونه نبود,تنها نشسته بودم روی صندلی,جلوی میزمطالعه چوبی.دست به زیرچونه وبادست چپ لبه میز رو گرفته بودم و فشارمیدادم,خیره شده بودم به مرکز این میز قهوه ای رنگی که مشخص بود تن یک درخت قدیمی بخاطر درست شدنش تراشیده شده.غرق در فکربودم که اتاقم تاریک شد,برگشتم و حواسم به پنجره چوبی که با میزم ست بود جلب شد.

 

ابرهااومده بودن!هوا ابری بود,برگشتم و به قاب عکسیکه کنارمیزم بود خیره شدم؛دلم تنگ بود,هیچکس به فکرمن نبود…حس میکردم قلبم سنگین شده,بغض گلومو فشار میداد,صدای صاعقه؛صدای قلبم رو تند تر کرد..بارون لطیفی شروع یه باریدن کرد.برگشتم وبه سمت پنجره رفتم,پنجره رو بازکردم,هنوزم صدای لولای اون خاطرات منو زنده میکرد.

 

چه صدای دل انگیزی,انگار ازاسمون صداهای قشنگی میاد.باکنجکاوی سرم رو از پنجره بیرون بردم,ازطبق ی دوم شهر خیلی زیبامعلوم می شد.صدا هرلحظه بمن نزدیکتر می شد,خدایاعجب خواب شیرینی,پیرمرددرویش اکاردئون زن با روحی لطیف اکاردئون رو لمس میکرد وصدای موسیقی کوچه رو پرکرده بود.

 

هیچ صدایی بجز صدای دونه های بارون که داشتن روی زمین میخوردن شنیده نمی شد.اووووووووم چه عطری داره بوی کاه گل های خیس شده.هم چنان پیرمرد نزدیکتر می شد,احساس سبکی میکردم,روح من درحال پرواز کردن به سمت کودکی هام بود,چه بو وموسیقی دلنشینی,منو یاد قایم موشک های بچگی میندازه که هیچوقت کسی نمیتونست من رو پیدا کنه,اخه همیشه جاهایی میرفتم قایم میشدم که هیچکس ازش خبری نداشت…

 

باسرعت پالتوی مشکی رنگی که مدت هاروی چوب لباسی بود برداشتم وبه سمت پله ها دویدم,دروکه بازکردم پیرمرد چند متری از دم درخونه رد شده بود,عجب موسیقی دلنشینی,دنبالش قدم میزدم و میرفتم,درخونه نیمه باز گذاشتم.اوه خدای من,چهار,پنج کوچه از خونه مون دور شده بودم,واینقدر غرق خاطرات گذشتمون شده بودم که اصلا نفهمیدم کی به اینجا رسیدم…

 

جلورفتم,یک دوهزارتومنی که مدتها تو پالتومونده بود دراوردم,عطرپالتو رو گرفته بود,پیرمرد رو صدا زدم و دوهزارتومنی رو بهش دادم,ازمن گرفت وبا گفتن چند جمله ازمن دور شد,ومن ماندمو منو,منو,منو,من

انگارپیرمردم می دونست که من هیچوقت تااینقدر ازهوای بارونی وخیس شدن توی عمرم لذت نبردم,چون اون اهنگی رو میزد که همیشه باشنیدنش خاطرات تو برای من زنده می شد…

داستانک رویایی من مطمئنا روی شمایی که خوندینش یه سری چیزهارو یاداوری کرد,عزیزان تا شقایق هست زندگی باید کرد…

چه خوشحال باشی,چه ناراحت و چه غمگین,این تو هستی که عشق رو برای ناخوداگاه خودت ترسیم میکنی,مواظب باش چطور اون رو ترسیم کنی.

تقدیم به عاشقانه های دنیا,ناقابل خدمت شما

بعضی وقت ها برای خالی

 

قدر عشق های حقیقی زندگیتون رو بدونید,با احترام تقدیم به بهترین پدرومادر دنیا