میخوام وصفت کنم

میخوام وصفت کنم


 

میخوام وصفت کنم

میخوام وصف کنم،میخوام وصف کنم حال روزایی رو که حتما تو ام تجربش کردی.بعضی وقتا یه حس وحال خاصی میاد سراغت.احساس می کنی توی غربت زندکی میکنی که هیچکس ازت خبری نداره.هنوز توی فکرشی،نمیدونی الان حالش چطوره داره چیکار میکنه؛یه سری حرفا رو نمیتونی توی کلمات وصف کنی.یه سری حالو هواهایی رو نمیتونی برای هیچ شنونده ای توضیح بدی.

میخوام وصفت کنم

قلب هایکی میشن؛شروع میکنی به رویاپردازی وساختن تمام روزای خوشت باهاش.قوه ی تخیلت برات اینارو همه مثل یک فیلم میسازه.خیلی قشنگه،انگارهمچی دست به دست هم دادن تا دلت رو بسوزونن،به هرکسی رو میزنی به هرکسی باکلمات واهنگ صدات التماس میکنی ولی هیچ فایده ای نداره.یه سری فکرایی میاد سراغت؛احساس میکنی از ته قلبت یه غم وسنگینی داره سینتو فشار میده.

میخوام وصفت کنمنمیدونم!شایداینقدرذهنم ازتوپرشده که نمیدونم چطور وازکجابرات بگم!شایدم بهتره برای تو نگم،اخه نمیخوام تو ام سنگینی احساسات منو رو روی دوش خودت بکشی،بزار من همه چی رو به دوش بکشم،اگرسرنوشت من اینطور نوشته شده که باید برای رسیدن به آرزوهای بزرگ،بهای بزرگی بدم؛بزارجوونیمو بها بدم برای لحظه لحظه ی باتو بودن،خیلی حرف ها دارم،هزاران یاشایدم میلیون هاحرف دارم که میخوام بزنم ولی نمیتونم،گفتنش آسون نیست…

میدونم یکی اون بالاست که داره حرفامو میشنوه؛اگرهیچکسی علاقه ای به شنیدن حرفام نداشته باشه اون میشنوه،اینقدر بزرگه که تحمل شنیدن تمام این غم هارو داشته باشه،فقط دلم به همون خوشه،هیچکسی بالاتر ازون نیست؛

میخوام وصفت کنمدلم پراز امیده ولی چشم هام پره از اشک.امیدم به خودشه چون میدونم خیلی دوسم داره چون وقتی کسی رواز بقیه بیشتر دوسداری بیشترسر به سرش میزاری؛چون چشمای پرازاشک من واسه اینه بنده هات اذیتم میکنن ولی دلم روشنه خودت هوامو داری میدونم اگرهمه عالمو آدم اذیتم کنن آخرش همچیز دست خودته…

 

ای زیبای حکیم،ای بخشنده مهربان؛ای ستارالعیوب،ای آمرزنده گناهان،ای پادشاه تمام عالم وآدم ای صاحب بالاترین فضل،

مگر غیر ازاینه”قطعاپس ازهرسختی آسانی است”

مگرغیرازاینه”بدون اجازه ماهیچ برگی برزمین نمی افتد”

مگرغیرازاینه”هرچه میخواهید ازمن بخواهیدتا شمارا اجابت کنم”

مگرغیرازاینه”مابه هرکسی که بخواهیم بدون حساب می دهیم واگربخواهیم بی حساب ازاو میگیریم”

میخوام وصفت کنم

بجز امید تو به هیچکس امیدی ندارم ای پروردگار دوعالم…

باارزوی طاعات وعبادات(۶رمضان۱۳۹۵)

بااحترام سجادصیادی

به سوی توبه شوق روی تو


به سوی توبه شوق روی تو

به نام خداوندهستی بخش

به سوی توبه شوق روی توامشب می نویسم برای تو؛برای کسی که از دلم خبر نداری؛تو این دل آشوب وبی قرارغوغایی برپاست که بیا وببین.هرلحظه فکرتو ام هرثانیه تو فکرتو ام؛ای کاش می شداین فراق به پایان برسه ومن به غزال خودم برسم؛دوست داشتن رو نبایداینطور بیان کرد…

نمیدونم چرابه هرکسی گفتم دوستت دارم ازمن دور شد ورفت؛عشقم رونمیتونم ابرازکنم؛چه حس بدیه،نتونی از ته دل وباچهره واقعی خودت با مخاطب خاصت صحبت کنی.مردم قضاوتت می کنن غم واندوه سینتو فشارمیده؛بجزامید خدای خودت هیچ امید دیگه ای به هیچکس نداری،کی این دوری به پایان برسه کی این فصل خزون تموم بشه،آیا صدای منو می شنوی؟با تمام وجودم ازته قلبم صدات می کنم؛میدونم این احساس نبایددوباره مثل اتشفشان فوران کنه،این احساسات روبا دستان ظریفت آروم لمس کن اینجا حریم ومنزلگاه حساسیه،مراقب اومدنت باش…

خدایا امشب چه کنم  بدون یار

خدایا امشب چه کنم با این همه افکار

به سوی تو به شوق روی تو
به طرف کوی تو سیپیده دم آیم
مگر تو را جویم بگو کجایی
نشان تو گه از زمین گاهی
از آسمان جویم ببین چه بی پروا
ره تو می پویم بگو کجایی

***************************

کی رود رخ ماهت از نظرم
نظرم، به غیر نامت کی نام دگر ببرم
اگر تو را جویم
حدیث دل گویم بگو کجایی
به دست تو دادم دل پریشان دگر چه خواهی
فتاده ام از پا بگو که از جانم
دگر چه خواهی

***********************************
یک دم از خیال من نمی روی ای غزال من
دگر چه پرسی ز حال من
یک دم از خیال من نمی روی ای غزال من
دگر چه پرسی ز حال من
تا هستم من اسیر موی توام
به آرزوی تو ام
اگر تو را جویم حدیث دل گویم
بگو کجایی
به دست تو دادم دل پریشانم
بگو کجایی
فتاده ام از پا بگو که از جانم
دگر چه خواهی

عاشقانه ترین ویژن

عاشقانه ترین ویژن(هدف) ادم چی میتونه باشه؟

عشق یک کلمه مقدسه باید مراقبش باشی چطور وکجا ازش استفاده می کنی.

براساس ذهنیت و دیدگاه هرانسان,عشق به یک صورت منحصربه فرد دیده میشه وهرکس اون رو یجوری معنی میکنه.قدرت کلمه هایی که از دهان مابیرون میاد به قدریه که میتونه تاثیرات زیادی روی ادمای اطراف وشنونده ها بزاره.

 

می نویسم یک حس عاشقانه برای عشق…

 

هیچکس توخونه نبود,تنها نشسته بودم روی صندلی,جلوی میزمطالعه چوبی.دست به زیرچونه وبادست چپ لبه میز رو گرفته بودم و فشارمیدادم,خیره شده بودم به مرکز این میز قهوه ای رنگی که مشخص بود تن یک درخت قدیمی بخاطر درست شدنش تراشیده شده.غرق در فکربودم که اتاقم تاریک شد,برگشتم و حواسم به پنجره چوبی که با میزم ست بود جلب شد.

 

ابرهااومده بودن!هوا ابری بود,برگشتم و به قاب عکسیکه کنارمیزم بود خیره شدم؛دلم تنگ بود,هیچکس به فکرمن نبود…حس میکردم قلبم سنگین شده,بغض گلومو فشار میداد,صدای صاعقه؛صدای قلبم رو تند تر کرد..بارون لطیفی شروع یه باریدن کرد.برگشتم وبه سمت پنجره رفتم,پنجره رو بازکردم,هنوزم صدای لولای اون خاطرات منو زنده میکرد.

 

چه صدای دل انگیزی,انگار ازاسمون صداهای قشنگی میاد.باکنجکاوی سرم رو از پنجره بیرون بردم,ازطبق ی دوم شهر خیلی زیبامعلوم می شد.صدا هرلحظه بمن نزدیکتر می شد,خدایاعجب خواب شیرینی,پیرمرددرویش اکاردئون زن با روحی لطیف اکاردئون رو لمس میکرد وصدای موسیقی کوچه رو پرکرده بود.

 

هیچ صدایی بجز صدای دونه های بارون که داشتن روی زمین میخوردن شنیده نمی شد.اووووووووم چه عطری داره بوی کاه گل های خیس شده.هم چنان پیرمرد نزدیکتر می شد,احساس سبکی میکردم,روح من درحال پرواز کردن به سمت کودکی هام بود,چه بو وموسیقی دلنشینی,منو یاد قایم موشک های بچگی میندازه که هیچوقت کسی نمیتونست من رو پیدا کنه,اخه همیشه جاهایی میرفتم قایم میشدم که هیچکس ازش خبری نداشت…

 

باسرعت پالتوی مشکی رنگی که مدت هاروی چوب لباسی بود برداشتم وبه سمت پله ها دویدم,دروکه بازکردم پیرمرد چند متری از دم درخونه رد شده بود,عجب موسیقی دلنشینی,دنبالش قدم میزدم و میرفتم,درخونه نیمه باز گذاشتم.اوه خدای من,چهار,پنج کوچه از خونه مون دور شده بودم,واینقدر غرق خاطرات گذشتمون شده بودم که اصلا نفهمیدم کی به اینجا رسیدم…

 

جلورفتم,یک دوهزارتومنی که مدتها تو پالتومونده بود دراوردم,عطرپالتو رو گرفته بود,پیرمرد رو صدا زدم و دوهزارتومنی رو بهش دادم,ازمن گرفت وبا گفتن چند جمله ازمن دور شد,ومن ماندمو منو,منو,منو,من

انگارپیرمردم می دونست که من هیچوقت تااینقدر ازهوای بارونی وخیس شدن توی عمرم لذت نبردم,چون اون اهنگی رو میزد که همیشه باشنیدنش خاطرات تو برای من زنده می شد…

داستانک رویایی من مطمئنا روی شمایی که خوندینش یه سری چیزهارو یاداوری کرد,عزیزان تا شقایق هست زندگی باید کرد…

چه خوشحال باشی,چه ناراحت و چه غمگین,این تو هستی که عشق رو برای ناخوداگاه خودت ترسیم میکنی,مواظب باش چطور اون رو ترسیم کنی.

تقدیم به عاشقانه های دنیا,ناقابل خدمت شما

بعضی وقت ها برای خالی

 

قدر عشق های حقیقی زندگیتون رو بدونید,با احترام تقدیم به بهترین پدرومادر دنیا